خاطرات پسرم
X
تاريخ : شنبه 14 دی 1392 | 19:59 | نویسنده : مامان پرهام

وان یکاد 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 آذر 1393 | 11:48 | نویسنده : مامان پرهام

امسال محرم پرهام همراه با بابایی ودایی هاش به هییت و عزاداری رفتن

وخلاصه امسال محرم پر باری داشتیم خدارو شکر





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 آذر 1393 | 11:38 | نویسنده : مامان پرهام

12 مهر ماه 93 من سه ساله شدم

به انتخاب خودم تم تولدم انگری برد انتخاب شد

وکادو های خیلی خوبی هم گرفتم

پسرم از خدا سلامت وعاقبت بخیری تورو میخوام

ان شالله همیشه موفق و سالم باشی

دوستت داریم پرهام جون

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 12 مهر 1393 | 21:57 | نویسنده : مامان پرهام

شهریور ماه توی محلات نمایشگاه گل

امسال ما بهمراه خانواده مادری رفتیم نمایشگاه گل

بسیار قشنگ  بود خیلی هم خوش گذشت

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 تير 1393 | 20:32 | نویسنده : مامان پرهام

سلام به همه مامانای مهربون

بعد از یه غیبت طولانی اومدیم.علت این غیبت اول نبودن کامپیوتر بود ودوم یه نقاشی توی خونمون که کل زندگی کن فیکون شد بخاطرش وما یه خونه تکونی اساسی کردیم

حالا هستیم با اتفافات این مدتی که گذشت

طاغات وعبادات همه قبول  باشه وتوی این شبهای عزیز ما رو از دعای خیرتون محروم نکنیین

 

مان وبابا وپرهام به تئاتر رفتن..............................

ت

فغ

 

پرهام در محلات به همراه خانواده

بقیه در ادامه مطلب

بفرمایین



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 13:10 | نویسنده : مامان پرهام

پرهام

پرهام کنار این گل زیبا

وقتی این گل اوردم خونه خشک شد اما با مراقبت های شبانه روزی اینجانب دوباره جونه زدهتشویق

پرهام

به خواسته پسر جان ما ازش عکس گرفتیم با این تیپقلب

پرهام

پیش  بسوی دیدن نی نی

ا

خوب اینم عکس چند روز گذشته من که به خواسته خود پرهام بود که یعنی آشتی با دوربین





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 13:00 | نویسنده : مامان پرهام

مهدی کوچولو

ماشاالله لا حول و لا قوه الا بالله

فرشته کوچولو ما به دنیا اومد 27 فروردین 93

این پسر کوچولو اسمش مهدی هست امیدوارم زیر سایه صاحب نامش همیشه سلامت باشه

ایشون پسرخاله پرهام جونهقلب

البته پرهام خودش خاله نداره در واقع مهدی کوچولو پسرخاله مامان پرهامهخجالت

تولدت مبارک مهدی جان

ایشالله همیشه شاد وسالم باشی پسر کوچولو (آمین)

وقتی نی نی رو دیدم همش احساس میکردم پرهام اینقد کوچولو نبود واصلا یادم نمیاد چطوری این قدری شد

خدایا شکرت

امیدوارم پرهام هم همیشه سالم وسلامت باشه(بازم آمین)

علی

ایشون هم علی آقا هستن داداش بزرگ مهدی کوچولو

خدا ایشالله حافظ این پسرخاله ما هم باشه ایشالله





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 فروردين 1393 | 20:23 | نویسنده : مامان پرهام

 

عید

سفره هفت سین خونه مامانی

ب

پسر جان در حال پوشیدن لباس عید

ا

 

ب

پرهام در کنار حاجی فیروزها(البته با فاصله چون یه کم میترسید)

ب

عکس حاجی فیروز (این حاجی فیروزا توی یکی از میدونای شهر پدری من بود که کنار هر کدوم یه سین سفره هفت سین بود)

غ

ب

فضای سبز خونه داییم

ب

پرهام توی حوض خونه دایجون

ا

 

ب

پسر عموی کوچولوم آرسین

 

 

 ب

م

 

 سال نو مبارک

ایشالله امسال سال خوبی وسلامتی واسه همه باشه

امسال بعد از سه سال بابای پرهام هم با ما در لحظه ی سال تحویل حضور داشت وما در کنار خانواده وارذ سال 93 شدیم

روز اول فروردین به دیدن مامانجون وباباجون رفتیم وناهار وهمه اونجا بودیم  وبابا رفت سر کار

پس فرداش بابا اومد وما به سمت شهر پدری حرکت کردیم  چند روزی اونجا بودیم وپسری یا آرسین وپرسام حسابی بازی کرد وخیلی خیلی بهمون خوش گذشت  چون همش مهمونی دعوت شدیم  وهمه رو تقریبا دیدیم

بعد از برگشتن از اونجا دعوت شدیم خونه دایجون محمود واونجا کلی آب بازی کردم

یعد از اونجا هم یه شب رفتیم خونه خاله  حسابی با علی بازی کرذ وواقعا علی رو دوست داره پرهام ما

و روز 12 فروردین نذری آش حضرت زهرا (ُس) رو که چند وقت پیش نذر داشتم رو خدارو شکر پختم

اینم از عید 93 ما.........................نیشخند





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 | 0:19 | نویسنده : مامان پرهام

ی

این عکس محوطه رو به روی مدرسه مامانجونمه  (مامان مامان) وپسر ما در طی یک عملیات ضربتی دمار از روزگار این پرندگان بیجاره در اورد  وخیلی بهش خوش گذشت اما چند وقته هی میریم به هوای مرغ وخروس ولی نیستن

ب

این هم  ادم برفی هستش که با دایجون علی درست کرده که فرصت نکردم زودتر واسه گل پسر بذارمش

س

این هم اقا پرهام گل در حال برف بازی

ب

کاکتوس های برفیییی

این ها عکسهای جا مونده امسال هستش که  در روزهای پایانی سال 92 در دفترچه خاطرات پسرم ثبت شد.

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 بهمن 1392 | 23:39 | نویسنده : مامان پرهام

ل

لب

اا

بالاخره ما هم وارد دنیای ادم بزرگا شدیم

عکس های بالا هم وسایل لازم برای بزرگ شدنه که البته خیلی آسون نبودا !دمپایی باب اسفنجی که دوتاشو دارم  ودو تا لگن یه ابی ویه نارنجی

اونم پوشکه که با مارکهای مختلف دو سال ابروی منو حفظ کردن!!!!!!!!

الان دقیقا 5 ماهه من دیگه روزا پوشک نمیشم و با دوست خوبم پوشک جان خداحافظی کردم

البته شبا هنوز پوشک میشم چون برای دستشویی که بیدار میشم دیگه نمیخوابم وبی خواب میشم وهمه رو بی خواب میکنم در نتیجه مامانم کماکان بعضی از شبا پوشکم میکنه

امیدوارم شبا هم دیگه پوشک نشم

جا داره اینجا از مامان مامانم بخاطر کثیف کاریام وشستشوی  فرش ها ودعوا نکردن من تشکر خاص کنم

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 دی 1392 | 11:00 | نویسنده : مامان پرهام

ب

ننه سرمای کلاس مامانجونم

ب

انواع ساعتها با خوراکی چون بچه های کلاس تازه ساعت یاد گرفتن

ی

من بسیار شیک با لباسی که مامانم برام بافته

س

س

ب

ا

ت

مامانی من( مادر بزرگ خودم) من معلم کلاس دوم دبستان هستش هر وقت ورزش داشته باشه یا جشن منو با خودش میبره و منم حسابی استقبال میکنم 

شنبه 30 اذر مامانیم جشن ساعت داشت چون شاگرداش تازه ساعت یاد گرفته بودن منم رفتم وخیلی خوش گذشت جاتون خالی

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد